موهایم را بین انگشت هایم هی پیچ می دهم و ول می کنم. توی دلم می گویم:

     لمس می کنی هر آنچه را من لمس می کنم
    لمس می کنی هر آنچه را من لمس می کنم
   لمس می کنی هر آنچه را من لمس می کنم
      لمس می کنی هر آنچه را من لمس می کنم
      لمس می کنی هر آنچه را من لمس می کنم

مشغول ور رفتن با موهایم هستم که آرایشگر می پرسد، مدل انتخاب کردی؟
و من ژورنال به دست می روم طرفش و انگشت می گذارم روی عکس خانوم ِ بُرنزی که عکسش وسط صفحه است و موهای مشکی کوتاه دارد.
ــ آرایشگر می پرسه به همین کوتاهی می خوای؟
ــ آره، جلوش هم می خوام بیشتر از اینی که تو عکس هست کوتاه شه.
ژورنال  را انداخت روی میز جلوی من و از توی کشو میز یه پیش بند مشکی در آورد و محکم بست دور گردنم.زل زدم به آینه. می خواستم همه حرکات آرایشگر را ببینم. موهام را با آب پاش خیس کرد و با  گیره برد بالای سرم. از توی آینه نگاهش می کردم، موهای بلند کاهی رنگ داشت،درست تا روی باسنش. یه لباس صورتی تنگ  و کوتاه پوشیده بود که پهلوهایش از لباس زده بود بیرون. قیچی و شانه را برداشت و یه دسته مو از توی گیره در آورد و قیچی کرد. زل زدم به چشم های خودم توی آینه. نه سرخ پوستی اونجا بود، نه دختر مو بلوند، نه یه چشم بادومی افغانی… هیچی توی آینه نبود… فقط من بودم و تصویر زن آرایشگر که شروع به قیچی کردن موهای من کرده بود.
یه چیزی اون تو باید پیدا می شد، دخترک سرخ پوست باید بیدار می شد، باید بیدار می شد و منو به خودم می آورد، ولی هیچکی اون تو نبود… زل زدم به خط ِمشکیه پشت چشمم ، به رنگ موهایی که مال من نبود، به جوشی که بالای ابروی سمت چپم زده بود، به ابرو های که خودم برداشته بودم و همه می گفتن این دفعه چه ابروت خوب شده! زل زدم به خودم، به موهای جلوی صورتم که آرایشگر ریختشون توی صورتم…

زل زدم به آیـــنه.به  به گل که نشسته توی یک پیکان سفید ودارد با آینه ء ماشین ور می رود، آینه جلو ماشین کوچک و کشیده است، به خاطر همین هر از گاهی صورتش را توی آینه بغل ماشین چک می کند. عصار گوش می کند. آلبوم کوچ. 9 ساله است. تابستان است. آمده مسافرت شمال، هنوز عادت دسمال جویدن از سرش نیفتاده. از همان موقع ها بود که خیال پردازی هایش شروع شد. من خوب یادم است آن لحظه ای که هی خودش را توی آینه ور انداز می کرد به چه فکر می کرد. داشت به الانش فکر می کرد.به بهگل 18 ساله، به بهگل 20 ساله، به بهگل 22 ساله … همان تابستان توی همان پیکان با دسمال های توی دهنش قول داد وقتی بزرگ شد موهایش بلند باشد. خیلی بلند، تقریباً هم اندازه های موهای خانوم آرایشگر…
 
من خوب بلدم بزنم زیر تمام قول های که به خودم دادم… من خوب می دانم چطور می شود دل یک بچه 9 ساله را شکست… من خوب حافظه ای دارم …. من خوب به موقع همه چیز را به یاد می آورم.
بی خیال قول هایی که زدم زیرشان، بی خیال اشک هایی که جلوی خانوم آرایشگر آمد پایین، بی خیال سوال های پشت سرهم خانم آرایشگر و دست از کار کشیدنش، بی خیال تمام نگاه هایی که یکهو افتاد روی من.آن ها که به گل 9 ساله درون آینه را نمی دیدند. من این بی خیال شدن را هم خوب یاد گرفته ام…

به خودم که می آیم، می بینم موهایی که توی صورتم بود حال به زور تا روی پیشانیم می آید. زل می زنم توی آینه، می بینم دارم به مدل هایی که خانوم آرایشگر به موهای جدیدم می دهد می خندم. قوطی ژل و سشوار و بورس را گرفته دستش و هر دفعه به چُسک موی من یه مدل می ده! می خندم به تلاش های آرایشگر برای خنداندنم و برایش این شعر را می خوانم:
  می خندم به باد
  که اغلب بی موقع می وزد
   می خندم به ابر
   که اغلب به دریا می بارد
   به صاعقه نیز می خندم
  که فقط می تواند
      چوپان ها را خاکستر کند
  و می خندم به …
 تا شاد زندگی کنم
  من می خندم
      اما دنیا غم انگیز است
            واقعاً غم انگیز است.
                             /رسول یونان/

خانم آرایشگر از پشت سرم صورتم را می گیره توی دستش و میگه:
آره عزیزم دنیا غم انگیز هس، ولی یه نگاه به خودت بنداز! جوانی، خوشگلی، مجردی، هنوز یه عالمه وقت داری برای تجربه چیزایی که مطمئناً خوشحالت می کنه… و من باز می خندم به خانم آرایشگر نه برای شاد زندگی کردن. برای فراموش کردن…

قبل از اینکه به گل 9 ساله هم به سرنوشت دخترک سرخ پوست دچار شود، بهش قول می دهم به گل 24 ساله، دختری باشد با موهای بلند ِ بلند… قول میدهـــم! هر چند میدانم هیچ اعتباری به قول هایم نیستـــــــــــــــ …

&: دارم از تمام چیزهایی که با هم لمسشان کردیم می گذرم.
حتی رفته ام کلاس «آموزش مار بودن» اسم نوشته ام برای یاد گرفتن «چگونه پوست انداختن!»


   
  

دخترک سرخ پوست را خواباند
و همه ء پانداها غرق آب شدند.
ساعت مچی اش را هم وقتی رفت بالای کوه، پرت کرد وسط دل کوه تا دل کوه دقیق تر بزند
پلیرش را داد قرض علی و علی قرار شد در عوض چند روزی شاخ بوفالو را سر گرم کند تا گم و گور شود، تا پیدا شود!

میفهمی دارم گم و گور میشوم تا خودم را پیدا کنم. می فهمی؟ می فهمی؟ می فهمی؟

&: اینکه از این نوشته سر در نیاوری، نشانه خوبی ایست!
&: از علی برای چند خطی که در وصف لاله گفت و باعث شد من به خودم بیایم کمال تشکر را دارم!

من یک زری زدم.
شما ببخشید.
راستش این کولر آبی ها قدرت این را ندارند که مرا کنار این مردکی که الان سوار اتوبوس است و دارد می رود خانه اش بنشانند.
.
.
.

همه چیــــز نصیب تو می شود.
حتی جاده هایی که دل من برایشان تنگ شده بود!

کولر آبی هوایی ام می کند.فرقی هم  نمی کند کولر آبی خانه خودمان باشد یا کولر آبی خانه آرش یا کولر آبی بنگاه معاملات مسکن!
ازتمام اسپلیت ها هم متنفرم! بهترین هایشان هم نمی تواند جای یک کولر آبی داغون و لکنته را بگیرد.عجب قدرتی دارند این کولر آبی ها. کافی ایست جلویش چشم هایت را ببندی؛ آن وقت است که یکهو سر از هر جایی که بخواهی در می آوری.
مثلاً دیگر لازم نیست وقتی دلم شمال می کشد، تا زرهی بروم و بنشینم در زیتون فروشی و هی بو بکشم تا کمی ارضا شوم.این جوری هر جایی که یک کولر آبی باشد ارضا می شوم!

&: دلم عجیب هوای جاده ها را کرده! فرقی هم نمی کند جاده شمال باشد یا یک جاده کویری گرم.
دلـــــــــــــــــم ساعت ها توی جاده بودن را می خواهد!

It’s four in the morning, the end of December
I’m writing you now just to see if you’re better
New York is cold, but I like where I’m living
There’s music on Clinton Street all through the evening.

I hear that you’re building your little house deep in the desert
You’re living for nothing now, I hope you’re keeping some kind of record.

Yes, and Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear?

Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You’d been to the station to meet every train
And you came home without Lili Marlene

And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody’s wife.

Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
Well I see Jane’s awake –

She sends her regards.
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I’m glad you stood in my way.

If you ever come by here, for Jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free.

Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good so I never tried.

And Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear

Sincerely, L. Cohen

Download Famous Blue Raincoat BY Leonard Cohen

همین جا هستی، در حوالی این زندگی، گاهی کنار من، گاهی کنار مسعود وسمیرا، گاهی کنار مینا و پرهام. یک وقت هایی هم خودت هستی و خودت، خودت هستی و خانه ات، کتابخانه ات، اتاقت و تشک هایی که جدیداً پهن شده اند وسط اتاق و یک فضای بزرگ را برای خوابت مهیا کرده اند.
همین جا هستی، در حوالی این خانه، گاهی زیر پنجره ، گاهی توی راه پله؛ گاهی هم کنار سپیدارهایی که یک بار دعوایمان شد و دلخور گذاشتی رفتی.
همین جا هستی، در حوالی همین زندگی.هستی ولی انگار مال من نیستی، مال این زندگی نیستی، مال این آدم ها نیستی. وقتی مال اینجا نباشی، من  بی معنی می شوم، این زندگی بی معنی می شود، راه پله ها و سپیدارها هم همین طور.
راستش خودم را خوب می دانم کجای این زندگی جا بدهم، اگر دست خودم بود الان یک جایی بودم در حوالی گورستان سیلک.اگر دست من بود، تو هم الان داشتی توی خیابان «راه فیلسوفان» در هایدلبرگ قدم می زدی! 

Download Derniere By yann Tiersen

همه این هزار حرف نگفته،
این هزار شعر نسروده،
همه ی این هزار قاصدک سپید
ــ قاصدان هزار «دوستت دارم» نگفته ــ
که با تفرق ابدی
تنها یک فوت فاصله دارند،
نثار تویی که به فروتنی «نیستی»
در تک تک سلول های روح من
لانه کرده ای.

پرسه در حوالی زندگی/ به روایت مصطفی مستور و انتخاب عکس ِ کیارنگ علایی

انگار قرار نیست هیچ وقت از این خواب های لعنتی ات دست برداری. تو کلاس خانوم ساکی را یادت نیست، تا  به حال درباره اش چیزی نشنیدی،نمی دانی معلم تاریخ ادبیات سوم مان بود.نمیدانی ازش متنفر بودم ولی عاشق خود درس بودم. نمی دانی من بودم که بخش انوری را برای کلاس توضیح دادم، نمیدانی سر جلسه امتحان ترم این درس یک بسته ی کامل بروفن و استامینوفن خورده بودم و منگ منگ بودم. نمیدانی آن موقع هم مثل همین چند روز پیش میخواستم که نباشم. تو هیچ کدام از این ها را نمیدانی ، حتاً این را هم نمیدانی که ساکی را دوست نداشتم ولی عاشق شعر هایی بودم که سر کلاس میخواند، از وحشی، سعدی، نظامی،فروغی و …
 تک بیت میخواند.. تک بیت های ناب… حیف که کتاب هایم را دادم زری کنکور بدهد… وگرنه همین حالا برایت یک عالمه تک بیت ناب از شاعر هایی که مطمئنم تا به حال اسمشان هم به گوشت نخورده می خواندم… راستی یادم رفت، این را هم نمی دانی که سر کلاسش گرد می نشستیم. این را هم نمی دانی، که همیشه بالای تخته کلاس با یک خط خیلی خیلی خوش به جای به نام خدا و بسم الله و … می نوشت: به نام خداوند جان و خرد
همه ی این ها را گفتم که برسم به این حرفش، به اینکه می گفت: آدمی که خواب هست رو می شه از خواب بیدار کنی ولی کسی که خودش را زده به خواب،خودت را هم بکشی تا نخواد از خواب بیدار نمی شه.
حال من مانده ام با این خواب های لعنتی تو! مانده ام  خواب هایت واقعی اند یا از این هایی خواب هایی است که ساکی می گفت؟
می شد بدون این همه وراجی هم حرف آخرم را اول بزنم ولی می خواستم بدونی.بدونی که عاشق تاریخ ادبیاتم. حداقل این یکی را بدونی. حداقل یک چیزی را  بدونی.شاید وقتی از خواب بیدار شدی، این وراجی هام یه روزی، یه جایی به دردت خورد.شاید!

دلم می خواهد اگر قرار شد یک روز دنیا را آب ببرد،
ما را هم آب ببرد،
نه اینکه خواب باشیم و
همه چیزمان بر باد برود…

کچل کفتر باز، پست های عاشقانه می گذارد
ورونیک  مسدود شده
طناز پست هایش را رمز دار کرده
پگاه هنوز یکی از دوست داشتنی ترین آدم های این دنیایی مجازی ست
وای خدای من! سارا … سارا… سارای نازنینیم دارد ازدواج میکند….
دریا هنوز عاشق سفره
شبگلگ بعد ماه ها برگشته
آرش هنوز سربازیه
فاطمه عمه شده
سعید هنوز وبلاگ عوض میکنه
نادر یکی دو پست بلند گذاشته
علیرضا هنوز توی هر پستش چند موضوع را خیلی کوتاه و زیبا کنار هم میذاره. نمی دانم اگر هنوزم من را می خواند باز هم اعتقاد داشت نوشته هایم شبیه صدای یاسمین لوی ایست یا نه؟
فرشته هم درست یک هفته قبل از تولدش دست از نوشتن کشید و تمام کامنت دونی هاش را بست.
به گل!
 به گل چی؟
کسی از اون خبر داره؟
کسی می دونه چه بلایی سرش آمد؟
کجا غیبش زد؟
طناز از آدم های که یکهو غیبشان می زد، بدش می آمد. از پست های رمز دار هم همین طور!

به گل خر شد، بی خیال طناز شد، بی خیال نیکو، آرش، سارا، فاطمه ، فرشته، دریا و همه دوست هایش شد. خواست تنها باشد، خواست خوانده نشود، خواست کسی قضاوت نکند، خواست خودش را پشت یک اسم دروغی قایم کند، خر شد، از بلاگفا آمد بیرون، وردپرسی شد، تنها شد، تنها شد، تنـــــها شد و حالا دلش برای اون روزها، اون نوشته ها، اون دوست ها و نظرهاشون، قضاوت کردن هاشون و همه چیز و همه چیـــز تنگ شده… حالا که تنها شده، دلش هم  تنگ شده!

دارم عشق دنیا را میکنم با اینجا

با خاله ریزه
با آی نسیم سحری
با النگ و دولنگ

آهای آهای آهـــای ننه من گشنمه
بوی ماه مدرسه
میــو میــو
گلنــــــــار
 :

گلنار مثل گلی بود که گفتند پر پر گشته
شکر خدا دوباره به ده ما برگشته :دی

دو قلوها
کُنا و سرندی پی تی
 ایکیوسان
این یکی رو: تیتراژ برنامه کودک شبکه دو

عالــــــــــــــیه!

کاش امشب مغزم به کار بیفتند و کلمه ها، بدون اینکه فکر کنم کدامشان را اول جمله بگذارم و کدامشان را با تیپا بفرستم ته جمله، خودشان کنار هم می ایستادند و من ِ امشبم را نشانتان میدادند.

مانده تا کتاب های نخوانده اش را بخواند،
مانده تا لباس های بر نکرده اش را بر کن
مانده تا پا گذاشتن به جاهایی که هنوز پا نگذاشته
مانده تا خوانده شدن
مانده تا ساعت 6، تا 9 …
خیلی چیزها و کارها ست که مانده
اما پشت پرده  کسی به انتظار ننشسته
 ساعت از سه  گذشته…
و چه فرقی می کند که شب باشد یا روز وقتی کسی پشت پرده نیست
شاید…،
شایــــد یک موجود هنوز شکل نگرفته …
ولی قرار نیست که منتظر شکل گرفتن موجودات شکل نگرفته باشد.
قرار نیست منتظر هیچ غیر منتظره ای باشد…
هیچ قرارای بین شان نبود
شاید به خاطر همین است که غیر منتظره ها می خواهند غافل گیرشان کنند.
شاید…،
شاید امشب سر یک نفر  برود بالای دار
ولی دو نفر تن به خاک بسپارند.

download Song For Jesse By Nick Cave & Warren Ellis

به نظر شما این دخترک میتواند دوباره همان به گل خل و چل شود؟
همان احمقی که همه ی حواس و فکر و ذهنش به آدم ها بود
آدم های اتوبوس
آدم های  مطب دکتر
آدم های صف نانوایی
آدم های توی بانک
و برای هر کدامشان توی ذهنش یک داستان می ساخت و سرگرم می شد…
می شود، بشود همان به گلی که می رفت پشت پنجره و ساعت ها با دار و درخت و زمین و آسمان حرف می زد
بشود همان آدمی که دو سه ماه پیش بود
بشود به گل تنها وتمام وقتش مال خودش باشد و خودش
می شود دوباره یادش بیاید که می تواند همه چیز را تحمل کند… همه چبز را
حتی اینکه دیگر یک دختر ساده احمق نیست را؟
یعنی می تواند باز هم صبر کند؟ 
باز هم خودش را جلوی بقیه به کوچه علی چپ بزند؟
باز هم میتواند دروغ بگوید
هم به خودش
هم به شمایی که چشم دوختید به چشم هایش
و
منتظرید؟!

نگذار خودم را این تو حبس کنم
دوباره به ام دروغ بگو
تا بیایم بیرون
بگو که تا دو ماه دیگر درست می شود
یا دو روز دیگر
یا با یک تلفن
یا با یک لبخند
بگو که این ها رفتنی اند
که می رویم مسافرت
خانه می خریم
جوایز قرض الحسنه را برنده می شویم
برای دخترمان شوهر نجیب پول دار پیدا می کنیم
و برای پسرمان خانم دکتری که آفتاب و مهتاب ندیده باشدش
بگو که تو با من ازدواج می کنی
و دوباره و دوباره خواهی گفت که دوست ام داری
بگو که می شود باز
از طعم بوسه یی مست شوم
وجهان دوباره همان چرخ و فلک ِ گردنده شود
که مرا می برد و می برد
به جایی که هیچ نیست
نه این زوزه ها و نه آن دودیدن ها
نه آن فحش ها و نه این بیرون انداختن ها
به جایی که هیچ نیست
جز شیرینی تو دروغ هایت.
تا تاب بیاورم،بمانم،بخندم
بگو
باز به ام دروغ بگو!

|حسین سناپور|

بيش از اينها
آه 
آري
بيش از اينها مي توان خاموش ماند
مي توان ساعات طولاني با نگاهي چون نگاه مردگان 
ثابت
خيره شد در دود يک سيگار
خيره شد در شکل يک فنجان
در گلي بي رنگ  بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار
مي توان با پنجه هاي خشک
پرده را يک سو کشيد و ديد
در ميان کوچه باران تند مي بارد
کودکي با بادبادکهاي رنگينش
ايستاده زير يک طاقي گاري فرسوده
ميدان خالي را با شتابي پر هياهو ترک مي گويد
مي توان بر جاي ماند در کنار پرده
اماکور 
اما کر
مي توان فرياد زد با صدايي
سخت کاذب 
سخت بيگانه
دوست مي دارم،
ميتوان در بازوان چيره يک مرد
ماده اي زيبا و سالم بود
با تني چون سفره چرمين
با دو پستان درشت سخت
مي توان در بستر
يک مست 
يک ديوانه 
يک ولگرد
عصمت يک عشق را آلود
مي توان با زيرکي تحقير کرد
هر معماي شگفتي را
مي توان تنها به حل جدولي پرداخت
مي توان تنها به کشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده
آري،
پنج يا شش حرف
مي توان همچون عروسک هاي کوکي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
مي توان در جعبه ماهوت با تني انباشته از کاه
سالها در لابلاي تور و پولک خفت
مي توان با هر فشار هرزه دستي
بي سبب
فرياد کرد
و
گفت:
آ،ه
من بسيار خوشبختم!!!

15/اردیبهشت/90

دانلود عروسک کوکی با صدای شاعر…

احساس میکنم اون «خیلی» های پست پایین
فقط
خودم
بودم
!

رسماً
دلم میخواد
برم
 برینم
روخــــــــــــیلی ها…

سی گار
تـــریاک
تزریق
تریاک
سی گار
الکل
.
.
.
همه ی زندگی پدرش بوده

سیگار
قلیون
الکل
.
.
.
دارد میشود همه زندگی دخترک!

هست،
همیشه یک قلم و کاغذ هست
یک کیبورد
یک موبایل
یک کوفتی هست که بتوانی کلمه ها را روی آن
بالا بیاوری.

اینجا را برای همیشه نگه خواهم داشت.
آشغال دونی کلمه هایم است، اینجا
یک آشغال دونی دوست داشتنی
یک آشغال دونی که دوست دارم هر شب بین کلمه هایش غلت بخورم
درست مثل گربه ها
وقتی میروند دنبال غذا.
این جا
آشغال دونی هست
ولی
بوی تعفن نمی دهد
بوی به گل را می دهد.

کــــــــــ ـــس خُل ها زیاد شده اند
یا
بـــــــــــــــه گل ها؟

&: از دستش ندهید، شروع که می شود، انگار تو هستی و تو… و یک ماشین و یک جاده خاکی… بعد تو هی تند می روی و باد وُل می خورد
بین موهایت،
بین دست هایت، 
بین انگشت هایت،
 بین ذره های خاک …

download Motorcycle Diaries By Gustavo Santaolalla
|soundtarack1|

یک روز سر از بالش بر میداری ُ
 می بینی
سرت
سر از بالش یک نفر دیگر در آورده!

 

  download The Hunter by Raam ft Esfand, shara 

این دخترک ِ چمدان به دست انگاری که خود ِ من است… این دخترک با آن موهای کوتاهش انگار که خود ِ خود ِ من است… این دخترک با آن آسمان سفید پشت سرش تمام حسی را که من الان دارم، دارد… خوب نگاهش کنید می فهمید چه میگویم… این دخترک همان به گلی ایست که چند ماه پیش کوله اش را پر لباس کرده بود و میخواست برود… این دخترک دیگر یاد گرفته چه جوری دل بکند و برود… فقط کافی ایست بنشیند روی بخاری کنار پنجره… حتی دیگر لازم نیست چشم هایش را هم ببند… این قدر این کار را کرده که لزومی به چشم بستن هم نیست… فقط کافی ایست یکی از این آهنگ ها توی گوشش باشد:
مثلاً این آهنگ ِ مسعود شعاری
یا
این آهنگ ِ ژاکلین پوک
آن وقت است که می بینید دارد چمدان به دست با موهای کوتاهش کنار این دخترک از تپه بالا می رود …

- هی تو! توی چمدانت چی داری؟
- یه مشت خرت و پرت
- تو چی؟
- من؟! من، یه مشت آشغال که مطمئنن این بالا به هیچ دردیم نمی خوره…
- کجا میخوای بری؟
- بالا
- چقدر بالا؟
- اون قدری که بتونم پشت کوه راببینم…
- مگه اون پشت خبری هست؟
- نه!میدونی، بچه که بودم خونمون نزدیک کوه بود… هنوزم هست… اون موقع ها فکر میکردم شهرمون اونجایی تمام میشه که کوه ها هستن… فکر می کردم پشت اون کوه یه شهر دیگه هست… فکر میکردم زمین اگه گرد باشه کوه ما چسبیده به ته زمین… به همون خط دایره… میفهمی چی میگم… فکر میکردم پشت کوه ما یه شهر دیگه هست… یه شهر سیاه… فکر میکردم اگه حواسم نباشه و از خط بیافتم اون ور توی اون شهر سیاه گم میشم… میفهمیم؟ میفهمی چی میگم؟…
- آمدی دنبال اون شهر سیاه؟
-  آمدم دنبال اون خط دایره بگردم… آمدم که خودم و پرت کنم اون ور خط … آمدم که گم شم…میخوام گم شم …
-انگار همه می خوان که گم شن یا یه چیزایی را گم کنن …
- تو با اون چمدانت دنبال چی هستی؟
- من دارم فرار میکنم.
- از چی؟
- …
- نمی خوای نگو!
- چرا! وایسا… می خوام برای تو بگم… این بالا … اونم وقتی دارم فرار می کنم… دیگه هیچی اهمیت نداره… بیـــا میخوام برات بگم…

دخترک می شینه و در چمدانش را باز میکنه و شروع میکنه به حرف زدن!

دروغ های پا بلند

 

ژوئن 2012
ش ی د س چ پ ج
« مارچ    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.