موهایم را بین انگشت هایم هی پیچ می دهم و ول می کنم. توی دلم می گویم:
لمس می کنی هر آنچه را من لمس می کنم
لمس می کنی هر آنچه را من لمس می کنم
لمس می کنی هر آنچه را من لمس می کنم
لمس می کنی هر آنچه را من لمس می کنم
لمس می کنی هر آنچه را من لمس می کنم
مشغول ور رفتن با موهایم هستم که آرایشگر می پرسد، مدل انتخاب کردی؟
و من ژورنال به دست می روم طرفش و انگشت می گذارم روی عکس خانوم ِ بُرنزی که عکسش وسط صفحه است و موهای مشکی کوتاه دارد.
ــ آرایشگر می پرسه به همین کوتاهی می خوای؟
ــ آره، جلوش هم می خوام بیشتر از اینی که تو عکس هست کوتاه شه.
ژورنال را انداخت روی میز جلوی من و از توی کشو میز یه پیش بند مشکی در آورد و محکم بست دور گردنم.زل زدم به آینه. می خواستم همه حرکات آرایشگر را ببینم. موهام را با آب پاش خیس کرد و با گیره برد بالای سرم. از توی آینه نگاهش می کردم، موهای بلند کاهی رنگ داشت،درست تا روی باسنش. یه لباس صورتی تنگ و کوتاه پوشیده بود که پهلوهایش از لباس زده بود بیرون. قیچی و شانه را برداشت و یه دسته مو از توی گیره در آورد و قیچی کرد. زل زدم به چشم های خودم توی آینه. نه سرخ پوستی اونجا بود، نه دختر مو بلوند، نه یه چشم بادومی افغانی… هیچی توی آینه نبود… فقط من بودم و تصویر زن آرایشگر که شروع به قیچی کردن موهای من کرده بود.
یه چیزی اون تو باید پیدا می شد، دخترک سرخ پوست باید بیدار می شد، باید بیدار می شد و منو به خودم می آورد، ولی هیچکی اون تو نبود… زل زدم به خط ِمشکیه پشت چشمم ، به رنگ موهایی که مال من نبود، به جوشی که بالای ابروی سمت چپم زده بود، به ابرو های که خودم برداشته بودم و همه می گفتن این دفعه چه ابروت خوب شده! زل زدم به خودم، به موهای جلوی صورتم که آرایشگر ریختشون توی صورتم…
زل زدم به آیـــنه.به به گل که نشسته توی یک پیکان سفید ودارد با آینه ء ماشین ور می رود، آینه جلو ماشین کوچک و کشیده است، به خاطر همین هر از گاهی صورتش را توی آینه بغل ماشین چک می کند. عصار گوش می کند. آلبوم کوچ. 9 ساله است. تابستان است. آمده مسافرت شمال، هنوز عادت دسمال جویدن از سرش نیفتاده. از همان موقع ها بود که خیال پردازی هایش شروع شد. من خوب یادم است آن لحظه ای که هی خودش را توی آینه ور انداز می کرد به چه فکر می کرد. داشت به الانش فکر می کرد.به بهگل 18 ساله، به بهگل 20 ساله، به بهگل 22 ساله … همان تابستان توی همان پیکان با دسمال های توی دهنش قول داد وقتی بزرگ شد موهایش بلند باشد. خیلی بلند، تقریباً هم اندازه های موهای خانوم آرایشگر…
من خوب بلدم بزنم زیر تمام قول های که به خودم دادم… من خوب می دانم چطور می شود دل یک بچه 9 ساله را شکست… من خوب حافظه ای دارم …. من خوب به موقع همه چیز را به یاد می آورم.
بی خیال قول هایی که زدم زیرشان، بی خیال اشک هایی که جلوی خانوم آرایشگر آمد پایین، بی خیال سوال های پشت سرهم خانم آرایشگر و دست از کار کشیدنش، بی خیال تمام نگاه هایی که یکهو افتاد روی من.آن ها که به گل 9 ساله درون آینه را نمی دیدند. من این بی خیال شدن را هم خوب یاد گرفته ام…
به خودم که می آیم، می بینم موهایی که توی صورتم بود حال به زور تا روی پیشانیم می آید. زل می زنم توی آینه، می بینم دارم به مدل هایی که خانوم آرایشگر به موهای جدیدم می دهد می خندم. قوطی ژل و سشوار و بورس را گرفته دستش و هر دفعه به چُسک موی من یه مدل می ده! می خندم به تلاش های آرایشگر برای خنداندنم و برایش این شعر را می خوانم:
می خندم به باد
که اغلب بی موقع می وزد
می خندم به ابر
که اغلب به دریا می بارد
به صاعقه نیز می خندم
که فقط می تواند
چوپان ها را خاکستر کند
و می خندم به …
تا شاد زندگی کنم
من می خندم
اما دنیا غم انگیز است
واقعاً غم انگیز است.
/رسول یونان/
خانم آرایشگر از پشت سرم صورتم را می گیره توی دستش و میگه:
آره عزیزم دنیا غم انگیز هس، ولی یه نگاه به خودت بنداز! جوانی، خوشگلی، مجردی، هنوز یه عالمه وقت داری برای تجربه چیزایی که مطمئناً خوشحالت می کنه… و من باز می خندم به خانم آرایشگر نه برای شاد زندگی کردن. برای فراموش کردن…
قبل از اینکه به گل 9 ساله هم به سرنوشت دخترک سرخ پوست دچار شود، بهش قول می دهم به گل 24 ساله، دختری باشد با موهای بلند ِ بلند… قول میدهـــم! هر چند میدانم هیچ اعتباری به قول هایم نیستـــــــــــــــ …
&: دارم از تمام چیزهایی که با هم لمسشان کردیم می گذرم.
حتی رفته ام کلاس «آموزش مار بودن» اسم نوشته ام برای یاد گرفتن «چگونه پوست انداختن!»




