این دخترک ِ چمدان به دست انگاری که خود ِ من است… این دخترک با آن موهای کوتاهش انگار که خود ِ خود ِ من است… این دخترک با آن آسمان سفید پشت سرش تمام حسی را که من الان دارم، دارد… خوب نگاهش کنید می فهمید چه میگویم… این دخترک همان به گلی ایست که چند ماه پیش کوله اش را پر لباس کرده بود و میخواست برود… این دخترک دیگر یاد گرفته چه جوری دل بکند و برود… فقط کافی ایست بنشیند روی بخاری کنار پنجره… حتی دیگر لازم نیست چشم هایش را هم ببند… این قدر این کار را کرده که لزومی به چشم بستن هم نیست… فقط کافی ایست یکی از این آهنگ ها توی گوشش باشد:
مثلاً این آهنگ ِ مسعود شعاری
یا
این آهنگ ِ ژاکلین پوک
آن وقت است که می بینید دارد چمدان به دست با موهای کوتاهش کنار این دخترک از تپه بالا می رود …
- هی تو! توی چمدانت چی داری؟
- یه مشت خرت و پرت
- تو چی؟
- من؟! من، یه مشت آشغال که مطمئنن این بالا به هیچ دردیم نمی خوره…
- کجا میخوای بری؟
- بالا
- چقدر بالا؟
- اون قدری که بتونم پشت کوه راببینم…
- مگه اون پشت خبری هست؟
- نه!میدونی، بچه که بودم خونمون نزدیک کوه بود… هنوزم هست… اون موقع ها فکر میکردم شهرمون اونجایی تمام میشه که کوه ها هستن… فکر می کردم پشت اون کوه یه شهر دیگه هست… فکر میکردم زمین اگه گرد باشه کوه ما چسبیده به ته زمین… به همون خط دایره… میفهمی چی میگم… فکر میکردم پشت کوه ما یه شهر دیگه هست… یه شهر سیاه… فکر میکردم اگه حواسم نباشه و از خط بیافتم اون ور توی اون شهر سیاه گم میشم… میفهمیم؟ میفهمی چی میگم؟…
- آمدی دنبال اون شهر سیاه؟
- آمدم دنبال اون خط دایره بگردم… آمدم که خودم و پرت کنم اون ور خط … آمدم که گم شم…میخوام گم شم …
-انگار همه می خوان که گم شن یا یه چیزایی را گم کنن …
- تو با اون چمدانت دنبال چی هستی؟
- من دارم فرار میکنم.
- از چی؟
- …
- نمی خوای نگو!
- چرا! وایسا… می خوام برای تو بگم… این بالا … اونم وقتی دارم فرار می کنم… دیگه هیچی اهمیت نداره… بیـــا میخوام برات بگم…
دخترک می شینه و در چمدانش را باز میکنه و شروع میکنه به حرف زدن!


بیان دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته